علیرضا عضدی

یادداشت‌های شخصی

علیرضا عضدی

یادداشت‌های شخصی

با آقای امیرخانی سال‌ها پیش و در زمان نشر بیوتن آشنا شدم. خواندن اولین کار از نویسنده‌ای در آن حجم شاید کمی خطرناک باشد، چون هرلحظه امکان دارد به علت خسته‌گی، تمام کتاب را که رها کرد، هیچ، بل‌که به باقیِ کتبِ نویسنده هم بی‌میل شد. اما نام کتاب مخاطب را جذب می‌کند. یادم هست وقتی 

به سجادِعلیزاده‌ی کوشکیِ عزیز، هم کلاسی‌ام، که کتاب را به امانت برایم آورده بود، گفتم چرا بیوتن را این‌طور نوشته؟! فقط گفت کتاب را که بخوانی، می‌فهمی. جذابیت نام فصل‌ها، صفحه‌آرایی و جالب‌تر از همه نماد آیاتی که سجده دارند در پایان برخی جملات، مخاطب را در مسیر ادامه دادن نگه می‌داشت. فارغ از همه‌ی این‌ها، رسم الخط و شیوه‌ی نگارش امیرخانی که همیشه از جذابیت خاصی برخوردار است و موضوعِ بیوتن که ماجرایش در آمریکا می‌گذرد و جاییست که منِ مخاطب ندیده‌ام؛ ترغیبم می‌کرد برای خواندنش. رمانی که بعدها دانستم بعضی جاهایش مشاهدات خود امیرخانی از سفرش به ایالاتِ متحده یا به قول خودش ینگه دنیا گرفته شده بود و مسلماً ینگه دنیا ندیده‌ها خیلی نمی‌توانند نسبت به محتوای بیوتن نظر بدهند. شاید یکی از ضعف‌های رمانی است که در فضایی نوشته می‌شود که نویسنده آن را تجربه کرده و مخاطب، نه.

بعد از آن بود که منِ‌او و ارمیا [یِ جلد آبی] را از همان همکلاسی‌ام گرفتم و البته فقط چند فصل از منِ‌او را خواندم و هر دو کتاب را پس‌ش دادم! نمی‌دانم چرا جذابیتی نداشت برایم. اما سرلوحه‌ها و نفحاتِ نفت را همان زمان که درآمد، با واسطه‌ای تهیه کردم، خواندم و با امیرخانی بیشتر آشنا شدم. بعد از آن پی‌گیر دیگر کتاب‌های ایشان در شهرمان، بجنورد شدم و دانستم که اصلاً کسی آقارضا را نمی‌شناسد چه برسد به داشتن کتاب‌هایش...! عاقبت کتابفروشی‌ تازه‌ای افتتاح شد، مراجعه کردم و امیرخانی را شناخت و گفت که منِ‌او و ارمیا را خوانده است اما چون کسی در بجنورد نمی شناسدش، کتاب‌هایش را نمی آورد! و نگفت که چرا تا وقتی کتاب‌های امیرخانی در بجنورد نیست و شما هم نمی‌آورید، باید از مردم انتظار شناختن امیرخانی را داشته باشیم؟! خلاصه قبولِ سفارش کرد و منِ‌او، ازبه و ناصرارمنی را برایم آورد، منِ‌او را آن قدر با لذت خواندم که فصل‌های آخرش، کتاب را می‌بستم و نمی‌خواستم که تمام بشود...! بعدها هم که مزدوج شدم و کتاب را به هم‌شانه‌ام دادم برای مطالعه، بعد از خواندنش گفت: می‌شود وقتی رفتیم تهران، یک‌سر برویم پیش آقای فتاح؟!

داستانِ سیستان، جانستانِ کابلستان و نشت نشا کتاب‌های بعدی بودند که سفارش دادم و تهیه کردم. بیوتن را هم که قبلاً خوانده بودمش، سفارش دادم و خریدمش. قیدار را همان سال که افق درآورد، به نمایش‌گاه تهران رفتم، تهیه کردم و جرعه جرعه و با لذت هرچه تمام‌تر خوردم! اما اولین کتاب امیرخانی، ارمیا، آخرین کتابی بود که از وی خواندم و لذتی که در خواندن دیگر کتاب‌هایش بود، در ارمیا به حد ناچیزی دیده می شد، نمی دانم، به خودش هم گفتم شاید کمتر لذت بردنم به خاطر این بود که خیلی وقت پیش لبه‌ی تیغِ سامرست موام را خوانده بودم و شباهت‌های زیادی که ارمیا به آن داشت، از جذابیت‌ش کاسته بود...

اما بعد...! جایش نیست که در این نوشتار نقد کنم کتب آقای امیرخانی را...

چند سال پیش که کتابی درآوردم و ارتباطی با ارشاد و حوزه‌ی هنری پیدا کردم، و دانستند که امیرخانی را می شناسم و از داخلی ها او را الگوی خودم می دانم، مکرر می گفتند که امیرخانی را دعو‌‌ت‌ش کنید بیاید بجنورد و باز همان‌ها می‌گفتند که البته کسی نمی‌شناسدش، بی‌خیال! 2سالی از آن روزگار می‌گذرد و یکی از افتخاراتم این است که در این مدت، تا امروز، 115 + نفر را با رضا امیرخانی آشنا کرده‌ام، کتاب‌هایش را برایشان معرفی کرده‌ام و به 30-40 نفرشان چندی از کتاب‌های وی را یا هدیه داده‌ام و یا کتاب‌های خودم را به امانت به‌شان داده‌ام. و خوش‌بختانه امروز قفسه‌ای از کتاب‌های امیرخانی در همان کتاب‌فروشی‌ای که ذکرش رفت، وجود دارد که از فروش خوبی هم برخوردار است...

سال قبل احساس کردم که تقریباً جمعی از قشر جوان بجنورد، امیرخانی را می‌شناسند و به فکر افتادم که 16 آذر دعوتش کنم و گروه فرهنگی‌ای که مدت‌ها قبل به فکر تشکیل آن افتاده بودم و آقایان، تخته سنگی جلوی پایم انداخته بودند، ام‌سال، محدودتر برپایش کنیم و افتتاحیه‌اش را با امیرخانی بگیریم. افتتاحیه‌ی گروهی که سرلوحه‌ها نام دارد و نام یکی از کتاب‌های رضاامیرخانی هم هست. خلاصه، بسیج دانش‌جویی استان و مسئولان دانش‌گاه آمادگی‌شان را اعلام کردند و امیرخانی هم بالأخره ok را داد و...

[یک خودممیزی بزرگ در همین‌جا مرتکب می‌شوم و خیل قضایای تلخ پیش آمده برای شخص بنده را چه در آن ایام، یعنی 16 آذر92 و چه قضایایی که تا ام‌روز هم ادامه دارد، نمی‌آورم...]

16آذر92 رسید و ساعت پرواز، 11:25 دقیقه‌ی صبح بود. به جناب امیرخانی پیامی دادم: همه چیز مرتب است؟ که جوابی نیامد و بعداً دانستم که اصلاً پیامم نرسیده بود. ساعت 8 صبح هم مابین انجام دادن و روبه‌راه کردن دیگر کارها، سری به فرودگاه زدم و از ساعت پرواز مطمئن شدم. مدت پرواز از تهران تا بجنورد، نیم ساعت است و با این حساب، ما باید تقریباً ساعت 12 در فرودگاه حاضر می‌شدیم. ...

11:45 مشغول چاپ بنرهای سن بودیم و در همان حین با امیرخانی تماس می‌گیرم و جواب می‌دهد که کجایید آقای عضدی؟! گفتم مگر شما رسیده‌اید؟! می‌گوید مگر نباید می‌رسیدم؟! می‌گویم الآن می‌آییم و قطع می‌کنم. چند ثانیه بعد زنگ می‌زند که آقای عضدی اگر مقدور نیست برایتان، آدرس بدهید با آژانس بیایم! گفتم نه بابا، این چه حرفیست، داریم می‌آییم...

این همه اختلاف ساعتِ مثلاً برنامه‌ریزی شده برای تنها پرواز روزانه‌ی استان واقعاً بی‌نظیر است... قید اتومبیل هماهنگ شده با ناحیه‌ی بسیج دانش‌جویی را می‌زنم که تا برسد نیم ساعتی طول می‌کشد و با دوتا از بچه‌های هم‌راهم، سوار بر RD گِل گرفته‌ی حسن می‌شویم و می‌رویم سمت گُل‌فروشی برای گرفتن گلِ استقبال از رضا امیرخانی. تا من برگردم، حسن سریع لنگ به دست پیاده می‌شود تا ماشین را برق بیاندازد ولی در واقع فقط خاک‌های روی بدنه را به جاهای دیگرِ کم‌تر خاک گرفته منتقل می‌کند انگار! جلو می‌نشینم و محمدرضا عقب و حسن هم می‌راند به طرف فرودگاه. می گویم مطمئنم الآن بیرون است. امیرخانیِ کنج‌کاو، عمراً در فرودگاه بماند. دور و برتان را نگاه کنید شاید ببینیدش! حسن که چند روزی است نام امیرخانی را شنیده است می‌خندد. حدسم درست از آب در می‌آید و هنوز نرسیده‌ایم به فرودگاه که می‌گویم نگه‌دار، نگه‌دار، بزن بغل خودش است. حسن باورش نمی‌شود و می‌راند و شوخی نکن بابا بنده خدا منتظره تو فرودگاه... عاقبت نگه می‌دارد و وقتی پیاده می‌شوم به خوش و بش مطمئن می‌شود که خود امیرخانی است. گل را فقط می‌بوید و تشکر می‌کند و می‌دهد محمدرضا. با امیرخانی عقب می‌نشینیم و اول از گلایدری می‌پرسد که در محوطه‌ی فرودگاه دیده است، می‌گویم اطلاعی ندارم که می‌پرد یا نه. (الآن که این یادداشت را می‌نویسم اطلاع دارم، این گلایدر شخصی است و صاحب‌ش در ازای 14ملیون تومان، آموزش هم‌راه با مدرک می‌دهد به داوطلبان، البته تفریحی هم هست، نفری 200هزار تومان برای مسافتی قریب به 80ک.م) ...

می‌رسیم به هتل و چند دقیقه‌ای هم به گپ و گفت می‌گذرانیم در اتاق‌ش. موقع خداحافظی گل را به من می‌دهد و می‌گوید شما متأهلی، شما ببر برای هم‌سرت. حسن می‌گوید بگذارید عکس بگیرم از شما و گل که امیرخانی می‌گوید پس شما هم بیایید بایستید کنار من که فهمیده بشه شما گل رو به من دادید!!! می‌گویم وقت ناهار هماهنگ می‌کنم و می‌آییم دنبالتان. که می‌گوید کلاً ناهار نمی‌خورم و فقط صبحانه و شام... اصرار ما هم بی‌فایده است و می‌گوید این برنامه‌ی غذایی من است. تعارف که ندارم... می‌رویم و شارژ یخ‌چالِ اتاق‌ش را تهیه می‌کنیم و می‌آوریم برایش اما هرچه زنگ می‌زنیم در را باز نمی‌کند! تماس می‌گیرم و می‌گوید من آمده‌ام سمت مرکز شهر دوری بزنم و بجنورد را ببینم! شاید کلا رفت و برگشتِ ما یک ربع طول نکشید... تعجب می‌کنیم از این همه کنج‌کاوی و عطش کسب تجربه‌ی امیرخانی و برمی‌گردیم...

نیم ساعتی مانده تا اذان مغرب و با محمدرضا می‌رویم سمت هتل. صبر می‌کنیم تا امیرخانی وضو بگیرد و بعد راه می‌افتیم به سمت مسجد امام رضا(ع). مؤذن دارد اذان می‌گوید که می‌رسیم و بلافاصله بعد از نماز، راه می‌افتیم به طرف تالار حافظ، محل برگزاری برنامه‌ی 16آذرِ ام‌سال. بین راه، حسن را هم سوار می‌کنیم. از ظهر تا الآن کلاس بوده و می‌پرسد: خب؟ از ظهر که من رفتم چی شد؟! ...

آن‌چه که در تالار حافظ بجنورد، در 16آذر 92 گذشت را در این‌جا ببینید.

بسیجِ دانش‌گاه آن قدر بی‌نظم عمل‌کرد که پررنگ‌ترین نقش را در عدم به‌تر برگزار شدن این مراسم را داشت... بگذریم... قرار شد خودم سانسور کنم بعضی جاها را...

بعد از تالار، رفتیم دانش‌گاهِ پیام نور و قرار شد آن‌جا کمی خصوصی‌تر صحبت کنیم پیرامون بعضی مسائل. در محوطه‌ی دانش‌گاه بودیم که امیرخانی بعد از نگاه به آسمان، گفت قدر پاکی شهرتان را بدانید! گفتم الآن پاک است؟ به‌جز ماه و چند ستاره‌ی درشت که چیزی دیده نمی‌شود. گفت همین هم خوب است، باورکن من فقط برای این‌که ماه را به پسرم نشان بدهم تا کاشان رفتیم! بالأخره صحبت‌های پیام نور هم تمام شد و بسته‌ی قدردانی و سوغاتی‌ای که ناحیه‌ی بسیج دانش‌جویی زحمت تهیه کردن‌ش را کشیده بود، توسط آقای امینی، سرپرست ناحیه، به جناب امیرخانی تقدیم شد که بعد از دیدن قالی‌چه گفت: آقا من این را قبول نمی‌کنم، شما بگویید از کجا تهیه‌اش کرده‌اید، خودم می‌روم می‌خرم!... خلاصه بعد از اصرار قبول کردند... ساعت از 11 شب گذشته بود و اگرچه صدایی از شکم‌ها هنوز برنخواسته بود، اما آثار گشنه‌گی در چهره‌ی همه داشت نمایان می‌شد. رفتیم به سفره‌خانه‌ی سنتی و شام. بعد از شام، آقارضا دنبالم آمدند و گفتند آقای عضدی حساب کنم؟ شخصی که نیست این هزینه‌ها. نه؟ گفتم خیال‌تان راحت، فقط فاکتور می‌گیرم و بعداً با دانش‌گاه حساب می‌کنم. (بگذریم که دانشگاهی‌ها علی‌رغم قول‌شان هیچ‌کدام از هزینه‌ها را متقبل نشده و زحمت شام هم افتاد به حساب ناحیه‌ی بسیج دانش‌جویی!) امیرخانی که اصرار داشت پیاده برود تا هتل، بل‌که شام‌ش هضم شود را رساندیم هتل و به من گفت تو که متأهلی نه، ولی بچه‌ها شما می‌تونید بیاید بریم بالا! امیرخانی فردا تا ساعت 15 میهمان ما بود و برنامه‌ی فردا را جوری چیده بودیم که هم متنوع باشد و هم جاهای اصلی بجنورد را ببیند. ...

صبح با آقارضا هم‌اهنگ کردیم و رفتیم دنبالش. اولین مقصد، همان کتاب‌فروشی‌ای که ابتدای متن نام‌ش گرفته شد، بود. چندنفری از امیرخانی‌خوان‌ها و امیرخانی‌شناس‌ها آمده بودند یا برای امضای کتاب‌هایشان، یا برای خرید کتاب‌هایش و یا برای صحبت با نویسنده‌ی محبوب‌شان. قضیه‌ی جالبی هم این‌جا رخ داد و آن، مادری بود که آمده بود برای بچه‌اش کتابی بخرد، یادم نمی‌آید چه کتابی برداشت، اما از کتاب‌های کم‌حجم با تصاویر کودکانه بود، وقتی دید همه ایستاده‌اند تا امیرخانی کتاب‌هایشان را امضا کند، او هم آن کتاب بی‌ربط را به امیرخانی داد و گفت برای پسرم امضایش کنید! آقارضا گفت کجای این را من امضا کنم آخر؟! آن‌قدر اصرار کرد که امیرخانی امضایی در صفحه‌ی آخر آن کتاب زد. ... مقصد بعدی، مقبره‌ی شهدای واقعه‌ی لهاک‌خان بود، جایی که اکثر بجنوردی‌ها هم ندیده‌اند و چیزی راجبش نمی‌دانند.

بعد از آن، به طرف موزه‌ی مردم‌شناسی و آیینه‌خانه‌ی سردارمفخم بجنورد رفتیم. حسن، RD را پارک کرد و آقارضا پیاده شد و رفت بلیط گرفت برای 5نفرمان! هرچه اصرار که آقارضا مثلاً شما میهمانِ ما هستید و ما باید... اما قبول نکرد و گفت: شما خیلی زحمت کشیدید در این مدت و وقت گذاشتید. جزو اداره و سازمان که نیستید، خودتان این کارها را انجام می‌دهید و دست‌تان درد نکند... امیرخانی در موزه‌ی مردم‌شناسی، غرفه‌ها را تندتند نگاه می‌کرد و رد می‌شد، گفت می‌دانم که برای شما خیلی تکراری است و چندباری دیده‌اید، به‌خاطر همین، سریع رد می‌شوم... این‌جا می‌خواهم اعتراف کنم، اعترافی دردناک، آن‌هم این‌که درواقع، ماهم بار اولی بود که موزه‌ی مردم‌شناسی و آیینه‌خانه‌ی شهرمان را می‌دیدیم!!! برای همین بعد از این حرف امیرخانی، به هم نگاهی کردیم و خندیدیم ولی صدایش را درنیاوردیم! (آسیب‌شناسیِ این قضیه بماند برای بعد!)

معصوم‌زاده‌ی بجنورد، مقصد بعدی‌مان بود. در این‌جا به حرم سیدعباس بن موسی(ع)، می‌گویند معصوم‌زاده. وارد صحن که شدیم، مبایلم زنگ خورد و جواب که دادم، خانمی بود و پرسید: آقای غضنفری؟! گفتم خیر، اشتباه گرفتید. گفت قطع نکنید شاید فامیلی‌تان را اشتباه به من گفته‌اند. آقای امیرخانی باید الآن پیش شما باشند، درست است؟! گفتم بله همینطوره. گفت پرواز ام‌روز بجنورد-تهران کنسل شده. چه‌کار کنیم؟ می‌توانید ساعت 15 تا سبزوار ببریدشان و با پرواز آن‌جا به تهران بروند؟ گفتم مسافت این‌جا تا سبزوار دست کمی از فاصله بجنورد تا مشهد ندارد، اگر با مشهد هم‌اهنگ کنید به‌تر است. الآن هم ساعت 12 است و فکر نکنم به موقع برسیم سبزوار. گفت دوباره تماس می‌گیرم... بعد از زیارت و نماز، تماس گرفت و گفت برای 5 بعدازظهر پرواز ایشان از مشهد رزرو شده. شماره بلیط و دیگر مشخصات را برای شما مسیج می‌کنم، فقط به‌موقع برسانیدشان تا مشهد. موضوع را به امیرخانی گفتم و گفت پس برویم تا من وسایلم را جمع و جور کنم و راه بیفتم. آن‌قدر جاخورده بودیم همه‌مان که هیچ حرفی نمی‌زدیم... خلاصه امیرخانی را تا ایست‌گاه سواری‌های مشهد بردیم و عذرخواهی کردیم که تا مشهد نمی‌توانیم هم‌راهی‌اش کنیم و باز موقع حساب کرایه گفت مطمئنی با دانش‌گاه حساب می‌کنی؟! که گفتم بله، خیالتان راحت! (البته این‌ را هم دانش‌گاه نپذیرفت و... بگذریم) آقارضا بعد از خداحافظی با ما و تشکر فراوان به راننده گفتند می‌شود من جلو بنشینم؟ ... جلو نشست و دستی تکان داد و رفت. ...

تا رسیدن‌ش به تهران، خبرش را می‌گرفتم که خدای ناکرده مشکلی پیش نیاید که بحمدالله به سلامت رسیدند. ...

یقیناً روزها و ساعاتی بودند برای ما چندنفر که تا ابد در خاطرمان خواهد ماند و معلوم نیست چندوقت دیگر، تکرار شود. ...

  • علیرضا عضدی

16 آذر 92

بجنورد

رضاامیرخانی

نظرات  (۵)

سلام دوستان
واقعاً دلم برای آقا رضا تنگ شده (باور کنید پسرخاله نیستم-خودشون گفتن بهشون بگیم "آقا رضا" )

از آقای علی رضای عضدی نیز تشکر می نمویم بخاطر این متن سراسر ممیزیشون که هوای دانشگاه غیرانتفاعی حکیمان رو داشتن و از ذکر بیــــــــــــــــــــشتر حقایق صرف نظر نمودندندی !!!!!!
سلام علیرضا
حاشیه نگاری زیبایی بود، به تکمیل کتابت هم برس...
یاعلی مددی
آورین...آورین
بسیار عالی بود داداش....خیلی با جزئیات نوشته بودی مشخصه که خیلی برات روزای قشنگی بوده ...

عالی بود
تا الان هم دارید ایشون رو ب ههه معرفی میکنید.خیلی خوبه
عالی بود
تا الان هم دارید ایشون رو ب مهه معرفی میکنید.خیلی خوبه

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی